تبليغاتX
سکوت شب
سکوت شب
پنجشنبه سوم مرداد 1387
سرنوشت

باز غروب شده و من منتظر طلوعی دیگر

چه غروب دل انگیزی

باز دلم یاد او کرد

باز دلم پر از شکایت شد

دل من به انتظار چه کسی نشسته ایی؟

او دیگر برایت غزل نمی خواند

تو ماندی و تصویری مبهم از او

تو ماندی و ترنم دریا

تو ماندی و باغ خاطرات

تو ماندی و پرستوی خزان دیده

parastoo

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : پرستو
سه شنبه هجدهم تیر 1387
تنهایی

" حتی خداهم تحمل تنهایی را نداشت پس این جهان و انسان را آفرید."

پس نفرین بر تو ای تنهایی که گاهی انسان برای فرار از تو به هر چیز وهر کسی

متوصل می شود و گاهی تاوانی به اندازۀ یک عمر باید بپردازد

یک دقیقه سکوت برای رسیدن به نگاهی که از حادثه عشق تر است

parastoo

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:4 توسط : پرستو
شنبه یکم تیر 1387
هدیه ای برای روز مادر

کادو

این روزا هرچی می خری واسه ماه و اختره...کادوی روز مادره

باعث شور و شادیه،یه خورده مایه شره...کادوی روز مادره

اون چیه که هیچ کسی نیست اونو فراموشش کنه...پنبه توی گوشش کنه

از اون طرف هم یه نفراز دیدنش نمی گذره؟...کادوی روز مادره

می گن که خیلی بهتره ساده و مختصر باشه...از همه ساده تر باشه

اما می گن فقط طلاست که ساده و مختصره!...کادوی روز مادره

یه کادو مال همسره،اون یکی مال خواهره...مادر زنم که سروره

هر چی که زن تو فامیله یه لنگه پا منتظره...کادوی روز مادره

دستهای ما، رو سرمون،تسلیم همسرا شدیم...فقیر و بی نوا شدیم

اون چیه که واسه اون،حقوق یک ماه می پره؟...کادوی روز مادره

یکی می گفت عیب نداره جنس ها اگه گرون شدن...ببین دلا جوون شدن

دروغه این حرف که می گن قیمتها چند برابره...کادوی روز مادره!

----------------------------------

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم
.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم

بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند
.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید
.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟

سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید
:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟

خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد

من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند

و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد
.
من به او یک قدرت درونی دادم

تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند
.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد

و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند
.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم
.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند
.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند
.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند
.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم
.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند
.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد

ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می
زند نیست
.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود
.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد
.


parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:25 توسط : پرستو
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
گنجشک و خدا

این قاب رو اهدا کردم به نمایشگاه عکس محیط زیست

و نوشتم اهدایی از طرف یکی از دوستداران حیاط وحش

و لوح تقدیر گرفت از آن سازمان

حالا شما نظر بدید کار من چطور بوده؟

parastoo

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:36 توسط : پرستو
شنبه چهارم خرداد 1387
امشب

با دل تنگم بمان امشب تمنا می کنم

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:1 توسط : پرستو
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
سوی عشق

دردهایم را برایت گفته ام

بشنو اکنون

این سکوت تلخ را....

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:24 توسط : پرستو
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
چشم من

چشم من از دوریت هم ارغوانی هم ترست

منتظر مانده بیایی طفلکی خوش باورست

بی تو

پرستو لب پنجره نمی نشیند

پرستو آزادی را نمی شناسد

پرستو آواز سر نمی دهد

بی تو

اقاقی رنگ به رخساره ندارد

رنگی مصنوعی به خود میگیرد

بی تو

ای سفر کردۀ من

تنهایی حکایت همیشه ماندن

و زندگی حکایت سفر کردن است

بی تو

جاده ابری،کوچه بارانی

خانه بی نشان و اُتاق چهاردیواری

و من،

اینجا در این شهر ،

غریب و زندانی.

بی تو بهار سرد است

سبزه زرد است

باران مهربان نگاهت

چه بی رنگ است

بی تو،ای محبوبم

پنجرۀ نگاهم

خاموش

رو به باران باز است.

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:52 توسط : پرستو
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
یک سبد آروزی کال

کاشکه یه روز با همدیگه/سوار قایق میشدیم

دور از نگاه آدما/هر دومون عاشق میشدیم

 

کاش اونجا هیچ کسی نبود/یه وقتی با تو دوست بشه

تو نازنین من بودی /مثل حالا تا همیشه

 

کاش گره دستامونو/این سرنوشت وا نمی کرد

کاش هیچ کدوم از ما دو تا/هیچ دوستی پیدا نمی کرد

 

کاش که میشد جدایی رو/یه جایی پنهون بکنیم

خارای زرد غصه رو/از ریشه ویرون بکنیم

 

کاشکه یه روز من و تو رو/تو دریا تنها بذارن

تو قایق آرزوها/یه روز ما رو جا بذارن

 

اونوقت با لطف ماهیا/دریا رو جارو بزنیم

به سوی شهر آرزو/بریم و پارو بزنیم

 

یادت باشه اینجا هوا/غرق یه دلواپسیه

اما از اینجا که بریم/فقط گل اطلسیه

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:8 توسط : پرستو
شنبه سیزدهم بهمن 1386
هر شب

تو را گم میکنم هر روز و پیدا می کنم هر شب / بدین سان خوبها را با تو زیبا می کنم هر شب

بتی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه / چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتشها خوشا بر من / که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تماشا کن که تا باور کنی ای دوست / چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو / که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش / چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی / که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب*

parastoo

كاش اين چند روز كبود طي مي شد

ومحال حال مرا مي پرسيد ...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:16 توسط : پرستو
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
طواف عشق

کاش بودم شعله تا شمع مزارت می شدم

کاش بودم پرچم حاشیه دار ماتم ات

کاش بودم حلقه حلقه همچو زنجیر عزا

کاش بودم خاک و می دادی بها بر من که من

کاش می بودم سپر تا در هجوم تیغ مست

کاش بودم قطره آبی و از روی وفا

کاش بودم در شب شام غریبان تا که من

چلچراغ زائر شب زنده دارت می شدم

تا که زینب بخش بزم سوگوارت می شدم

بر کف دل بیقراری بی قرارت می شدم

خاک پای ذوالجناح راهوارت می شدم

مانع شمشیر خصم نابکارت می شدم

شبنم لبهای خشک شیر خوارت می شدم

پاسدار خیمه بی پاسدارت می شدم

 

 

 

 

parastoo


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:48 توسط : پرستو

RSS